اشعار
برف می بارد؛ اولین روز دبستان بازگرد ، شادی آن روزهایم بازگرد ، بازگرد ای خاطرات کودکی ، بر سوار اسب های چوبکی، خاطرات کودکی زیبا ترند ، یادگاران کهن مانده ترند ، درس های سال اول ساده بود ، آب را بابا به سارا داده بود ، مانده در گوشم صدایی چون تگرگ ،خش خش جاروی مادر روی برگ ، همکلاسی های من یادم کنید ، باز هم در کوچه فریادم کنید، کاش هرگز زنگ تفریحی نبود ، جمع بودن بود و تفریقی نبود ، ای دبستانی ترین احساس من ، بازگرد این مشق ها را خط بزن در کودکی از تکلیف میترسیدیم الان از بلا تکلیفی اي لبانم بوسه گاه بوسه ات خيره چشمانم به راه بوسه ات اي تشنج هاي لذت در تنم اي خطوط پيکرت پيرهنم آه مي خواهم که بشکافم ز هم شاديم يک دم بيالايد به غم آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي همچو ابري اشک ريزم هاي هاي اين دل تنگ من و اين دود عود؟ در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود؟ اين فضاي خالي و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟ اي نگاهت لاي لائي سِحر بار گاهوار کودکان بيقرار اي نفسهايت نسيم نيمخواب شسته از من لرزه هاي اضطراب خفته در لبخند فرداهاي من رفته تا اعماق دنيا هاي من اي مرا با شور شعر آميخته اينهمه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختي لاجرم شعرم به آتش سوختي قصه درد آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه آتش آه به دل هست نگویی که فسردم تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم درختان میگویند بهار سلام ای زندگی ای ملال ِ بی پایان .... قرینه است ، این درخت ُ آن درخت ، بر آبی بی انتهای بالاتر ! تنها جای تو خالی ست ، سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من ! و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو که به حیاط ِ دلم برگشته است ! می نشینم و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . . و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست ! پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین ! با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم و از او دور می شوم . . . و هر چه دورتر می شوم ، شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . آقا ما تف، شما آبشار نیاگارا از تنگنای محبس تاریکی گویند بهشت عدن با حور خوش است امروز ترا دسترس فردا نیست ******** چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ ********* عمرت تــا کـی بـه خودپرستی گــذرد ********* چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد ********* این قـافـله عـمر عجب می گذرد ********* گویند بهشت و و حور عین خواهد بود ********* آنان که محيط فضل و آداب شدند ********* در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش ای آن که نتیجه چهار و هفتی ********* شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی ********* پيری دیده به خانه خماری ********* ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم ********* گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم ********* بر کوزه گری پرير کردم گذری ********* ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم در کارگه کوزه گری کردم رای ********* اسرار ازل را نه تو دانی و نه من ********* هنگام سپیده دم خـروس سحری ***** رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین ********* ********* می خور که فلک بهر هلاک من و تو ********* از درس عـلوم جمله بـگریزی به ********* از آمـدن بـهار و از رفـتن دی ********* در گلستاني هنگام خزان ، رهگذر بود يكي تازه جوان صورتش زيبا ، قامتش موزون ، چهره اش غم زده از سوز درون ديدگان دوخته بر جنگل و كوه دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن درد دل آغاز نمود اين چنين لب به سخن باز نمود گفت: آن دلبر بي مهر و وفا دوش مي گفت به جمع رفقا در فلان جشن به دامان چمن ، هر كه خواهد كه برقصد با من از برايم شده گر از دل سنگ ، كند آماده گلي سرخ وقشنگ چه كنم من كه در اين دشت ودمن گل سرخي نبود واي به من در همانجا به سر شاخۀ بيد بلبلي حرف جوان را بشنيد ديد بيچاره گرفتار غم است سخت افسرده ز رنج و الم است گفت بايد دل او شاد كنم روحش از بند غم آزاد كنم. رفت تا باديه ها پيمايد گل سرخي به كف آرد شايد! جستجو كرد فراوان و چه سود كه گل سرخ در آن فصل نبود هيچ گل در همه گلزار نديد جز يكي گلبن گلبرگ سپيد گفت: اي مونس جان ، يار قشنگ ، گل سرخي ز تو خواهم خون رنگ هر چه بايست كنم تسليمت ، بهترين نغمه كنم تقديمت گفت: اي راحت دل ، اي بلبل آنچناني كه تو ميخواهي گل قيمتش سخت گران خواهد بود راستش قيمت جان خواهد بود بلبلك كامده آن همه راه بود از محنت عاشق آگاه گفت برخيز كه جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد گفت گل : سينه به خارم بفشار ، تا خلد در دل پر خون تو خار از دلت خون چو بر اين برگ چكيد ، گل سرخي شود اين برگ سپيد سرخ مانند شقايق گردد لاله گون چون دل عاشق گردد تا سحر نيز در اين شام دراز نغمه اي ساز كن از آن آواز شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است اين چنين آب و هوا ناياب است بلبلك سينۀ خود كرد سپر رفت سر مست در آغوش خطر خار آن گل ، همه تيز و خون ريز ، رفت اندر دل او خاري تيز سينه را داد بر آن خار فشار خون دل كرد بر آن شاخه نثار برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود آري در آب و گلش شد سحر ، بلبل بي برگ و نوا دگر از درد نمي كرد صدا جان به لب ، سينه و دل چاك زده بال و پر بر خس و خاشاك زده گل به كف در گل و خون غلط زنان ، سوي ماواي جوان گشت روان عاشق زار در انديشه يار بود تا صبح همانجا بيدار بلبل افتاد به پايش جان داد گل بدان سوخته حيران داد هر كه مي ديد گمانش گل بود ، پاره هاي جگر بلبل بود سوخت بسيار دلش از غم او ساعتي داشت به جان ماتم او بوسه اش داد و وداعي به نگاه كرد و برداشت گل ، افتاد به راه دلش آشفته بد از بيم و اميد رفت تا بر در دلدار رسيد بنمودش چو گل خوشبو را دخترك كرد ورانداز او را قد و بالاي جوان را نگريست گفت:"افسوس پزت عالي نيست! گر چه دم مي زني از مهر و وفا جامه ات نيست ولي در خور ما" پشت پا بر دل آن غم زده زد خنده بر عاشق ماتم زده زد طعنه ها بود به هر لبخندش كرد پرپر گل و دور افكندش! واي از عاشقي و بخت سياه آه از دست پري رويان آه هر سال که موسم بهار است زینت شده پیکر چنار است از چهچهِ بلبل غزلخوان پر غُلغله، باغ و مرغزار است وز ژاله به فرق غنچه افسر ای دوست، مرا بخاطر آور هر فصل که چهره ی زمانه تغییر کند شود دگرگون تکرار شود چو این فسانه افسانه شود حدیث مجنون یاد آر، از این دل پر آذر ای دوست، مرا بخاطر آور هر ماه که شد هلال پیدا از گوشه ی این سپهر وارون در موقع روًیت و تماشا با چشم پر از فریب و افسون ای بر همه دلبران تو سرور یک لحظه مرا بخاطر آور دانی که چه هفته ها بر ایت بس نامه ی دلنشین نوشتم؟ تا بوسه زند به دستهایت خون دل و اشک خود سرشتم؟ هر گاه که پستچی زند در ای دوست، مرا بخاطر آور هر شب که به بستر سلامت آرام گرفتی و غنودی زان نرگس مست تا قیامت آرام ز عاشقان ربودی در خلوت خود، درون بستر ای دوست، مرا بخاطر آور هر روز، ز خانه چون درآیی شاداب گذر کنی به برزن یاد آر که دلستان مایی ای آیت کردگار ذوالمن یک لحظه ی از دقیقه کمتر ای دوست، مرا بخاطر آور هر ساعت و هر زمان و هر دم چون مست شدی میان یاران در شادی ودر عذاب و ماتم از یاد مبر تو عهد و پیمان سوگند تو را به ذاتِ داور ای دوست، مرا بخاطر آور هر گاه که پیک شادمانی پیغام ز دلبرت رساند با عشوه و ناز و مهربانی غم از دل نازکت براند چون مست شدی ز مشک اذفر ابوالقاسم حالت فرزند کربلایی محمد تقی از شاعران معاصر ایران است که در سال 1292 در تهران متولد شد . پس از پایان تحصیلات ابتدائی و متوسطه در شرکت ملی نفت ایران مشغول کار شد . از پانرده سالگی به سرودن انواع شعر پرداخت و به همین جهت اشعار او در کلیه روزنامه ها و مجله های معاصر درج است . ابوالقاسم حالت طبعی وقاد و تسلطی اعجاب انگیز در سرودن انواع شعر داشت . در انواع شعر طبع آزمایی نمود و خوب از عهده بر آمده است ذوقش بیشتر به فکاهی سرائی تمایل داشت و اشعار فکاهی خود را در روزنامه های سردبیری آنها را بر عهده داشت و حاجی بابا چاپ کرده است نام های مستعاری که او با انها اشعار خود را چاپ میکرد خروس لاری ، هدهد میرزا ، شوخ و ابولعینک است. حالت به زبانهای انگلیسی و فرانسه و عربی آشنایی داشت و کتابهایی از هر سه زبان به فارسی ترجمه کرده است که مهمترین آنها ترجمه قسمتی از تاریخ ابن اثیر از عربی به فارسی میباشد که از طرف شرکت سهامی چاپ و انتشار کتب ایران در تهران چاپ شد اخرین پست اداری وی مسئول روابط عمومی و انتشارات و تبلیغات شرکت ملی نفت بود .و در سال 1352 بازنشسته شد. در سالهای اخیر در انجمن های ادبی تهران شرکت میجست و سرانجام در سال 1371 در تهران دیده از جهان فرو بست چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ مپندارید بوم ناامیدی باز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟ نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد چرا از مرگ می ترسید ؟ کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید اگر درمان اندوهند نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید چرا از مرگ می ترسید ؟ بهشت جاودان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی جهان آرام و جان آرام خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند ! در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند سر از بالین اندوه گران خویش بردارید ! چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ باباطاهر همدانی معروف به بابا طاهر عریان، عارف، شاعر و دوبیتیسرای اواخر سده چهارم و اواسط سده پنجم هجری ایران و معاصر طغرل بیک سلجوقی بودهاست. بابا لقبی بوده که به پیروان وارسته میدادهاند و عریان به دلیل بریدن وی از تعلقات دنیوی بودهاست. بابا طاهر عریان همدانی بوده و مسلک درویشی و فروتنی او که شیوه عارفان است سبب شد تا وی گوشه گیر گشته و گمنام زیسته و تفصیلی از زندگانی خود باقی نگذارد . بابا طاهر از سخنگویان صاحبدل و دردمند بوده و نغمه هایی که شاهد سوز درونی است سروده و نیز رسالاتی به عربی و فارسی تالیف نموده است . از ان جمله مجموعه کلمات قصاری است به عربی که عقاید تصوف را در علم و معرفت و ذکر و محبت در جملات کوتاه بیان میکند . بیشتر شهرت بابا طاهر به واسطه دوبیتی های شیرین و موثر عارفانه اوست . از خصوصیات این رباعی ها آن است که با وزن معمول رباعی کمی فرق داشته و به زبان لری سروده شده اند . در تمامی دوبیتی ها باباطاهر از وحدت جهان و دورافتادگی انسان و از پریشانی و تنهایی و ناچیزی و بی چیزی خود یاد کرده و از هجران شکایت نموده و حس اشتیاق معنوی خو را نشان داده است دو قطعه و چند غزل با گویش لری و مجموعه کلمات قصار به زبان عربی و کتاب سرانجام از آثار دیگر اوست. کتاب سرانجام شامل دو بخش عقاید عرفا و صوفی و الفتوحات الربانی فی اشارات الهمدانی است.آرامگاه وی در : در شهر خرمآباد بنایی به نام «بقعه باباطاهر» وجود دارد که به اعتقاد برخی زادگاه بابا طاهر است. در مرکز شهر خرم آباد و در ضلع غربی قلعه فلک الافلاک و در کنار خانه قدیمی آخوند ابو مقبره باباطاهر قرار دارد. در گویش لری به «باو طاهر» معروف است اهالی شهر خرم آباد معتقدند این مقبره مربوط به بابا طاهر شاعر و عارف نامدار و سراینده دوبیتیهای معروف لکی و لری است. سبک بنای مقبره ساده و متشکل از گنبد خانهای با یک ورودی است. ساختمان اصلی آن هشت ضلعی است که چهار ضلع آن هر یک به ابعاد ۵/۲ متر و اضلاع فرعی آن هر یک ۷۰/۱ سانتیمتر است. ارتفاع گنبد تا کف ۶ متر است. محل قبر در داخل سردآبه بوده که بر روی سردآبه و کف بقعه قبری به ابعاد ۵۲ در ۱۰۰ در ۱۷۷ سانتیمتر است. بر روی قبر ضریحی چوبی به ابعاد ۱۲۷ در ۱۲۸ در ۱۹۸ وجود داشته که از بین رفته است. اطاق کوچکی به ابعاد ۵/۲ در ۵ متر به بدنه غربی بنا در دوره معاصر اضافه شده بود که به آن «قلندر خانه» میگفتند. این بنا احتمالا مربوط به دوره خوارزمشاهی و به شماره ۱۹۲۲ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
«... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگل هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.
مرزهای ملک،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نا مردمان در کار...
انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، -
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست و جو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.
آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می مالید.
«صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
«منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ ...
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.
کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مآوایم؛
به چشم آفتاب تاره رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
“درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.
زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.
«ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
و بازش باز می گیرد.
دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند.
پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
بر آ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.
چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
“شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز ...
رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
=================================
=================================
اشک واپسین
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكين
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم
زكويت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حريفان هر يك آوردند از سودای خود سودی
زيان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم
ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كويت
بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم
به پايت ريختم اشكی و رفتم در گذر از من
از اين ره بر نميگردم كه چون شمع سحر رفتم
تو رشك آفتابی كی به دست سايه مي آیی
دريغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم
پرندگان میگویند لانه
سنگ ها میگویند صبر
و خاک ها میگویند مصاحب
و انسان ها میگویند خوشبختی
اما همه ی ما در یک چیز شبیهیم
در طلب نور!
ما نه خاکیم و نه درخت
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هایما در تشخیص،باید در حریم خودمان جستجو کنیم...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------
و باز سکوت
-----------------------------------------------------------------------------------------
ما بدبخت حقیر، شما کوروش کبیر
ما واشر، شما ارباب حلقه ها
ما طرح مسکن مهر، شما برج العربی
ما مینیمم نسبی، شما ماکسیمم مطلق
ما مداح، شما دی جی!
آقا اصن ما قیژقیژ دیال آپ، شما امواج وایرلس
آقا ما پراید، شما پرادو
آقا ما باد بزن دستی، شما کولر گازی نانو
آقا ما امشب، شما هزار و یک شب!
آقا ما پت ومت، شما آیکیو سان
آقا ما شب تار، شما صبح امید!
آقا ما ورزش از نگاه دو، شما برنامه نود!
آقا ما فـــ، شما فرحزاد !
آقا ما بتمرگ، شما بفرما!
آقا ما هی آره، شما هی نه ...
آقا ما شورش قبیلهای، شما گفتگوی تمدنها
آقا ما لکنت زبون، شما سخنگوی دولت !
آقا ما پوچ، شما گل !
آقا ما بنال بینیم با ...، شما خواهش میکنم بفرمایید
آقا ما چی کوفت میکنی ...، شما چی میل داری عزیزم؟!
آقا ما فلافل شما، مدیر عامل پخش فراوردههای گوشتی
آقا ما مخـمون تاب داره، شما حیـاط ویلاتون!
آقا ما افتاده، شما پاس کرده
آقا ما کولر آبی، شما کولر گازی ال جی
آقا ما برف، شما بهمن
آقا ما چاکریم، شما نایس تو میت یو
آقا ما کوله پشتی، شما کوله باری از تجربه
آقا ما "صرفا جهت اطلاع و فاقد هرگونه ارزش"، شما "کپی برابر اصل- ثبت با سند برابر است"
آقا ما بله قربان- بله قربان ...، شما سلطان
آقا ما علوم اول راهنمایی، شما فیزیک انتگرال
آقا ما تقویم جیبی، شما موسسه ژئو فیزیک!
آقا ما سه کله پوک، شما سه تفنگدار
آقا ما کته، شما بیف استروگانف
آقا ما جرز لای دیوار، شما پتروس فداکار
آقا ما فلافل، شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ
آقا ما بن کارگری، شما بن تخفیف دیزنی لند
آقا ما سوختگی درجه ۳، شما برنزه شکلاتی
آقا ما آب حوض، شما شیر موز
آقا ما عشق و عاشقى، شما عقل و منطق ...
آقا ما بتمرگ، شما بفرما!
آقا ما یه نقطه توی فضا، شما مبدا مختصات
شما ماهیچه، ما اشکنه
آقا ما پنج کیلومتر تا بهشت، شما ۲۴
آقا ما سیمبیان، شما آندروید
آقا ما nokia 1100، شما vertu
آقا ما آپارات، شما یوتیوب
آقا ما کلوب، شما فیسبوک
آقا ما جرقه، شما بیگ بنگ
آقا ما سحابی، شما کهکشان
آقا ما آهنربا، شما سیاهچاله
آقا ما متر، شما سال نوری
آقا ما سفیر امید، شما اتلانتیس
آقا ما منجم آماتور، شما اختر فیزیکدان
آقا ما تلویزیون کمدی، شما سه بعدی
آقا ما مارمولک، شما تمساح
آقا ما cd، شما بلو ری
آقا ما چوق لباسی، شما توتال کر
آقا ما چرتکه، شما الجبرا
آقا ما x=2، شما E=mc2
آقا ما میریم اغذیه، شما برین پدیده
آقا ما مستشار شما، جهانگیرشاه دولو
آقا واسه شما میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد
اما واسه ما میگن این الاغ هر یونجهای که جلوش باشه میخوره!
آقا ما ...
آقا ما ...
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیــــاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
من گویم که آب انگور خوش است
اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل برادر از دور خوش است
*********
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
********
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی
دستی است که بر گردن ياری بوده است
********
بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است
********
انديشه فردات به جز سودا نيست
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است
کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست
پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی
از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ
یا در پـی نـیستی و هستی گــذرد
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن بـه کـه بخواب یا به مستی گذرد
احوال مــرا عبرت مــردم سازيد
خاک تن من به باده آغشته کنيد
وز کـالبدم خشت سر خم سازيد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش
هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
********
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
********
وز هفت و چهار دايم اندر تفتی
می خور که هزار باره بيش ات گفتم
باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی
هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و کسی باز نیامد باری
با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
از خاک همی نمود هر دم هنری
من ديدم اگر ندید هر بی بصری
خاک پدرم در کف هر کوزه گری
هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری
تا چند کنی بر گِل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کيخسرو
بر چراغ نهاده ای چه می پنداری
*********
وين يکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازين دير کهن در گذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
*********
بر پله چرخ ديدم استاد بپای
می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
دانی که چرا همی کند نوحـه گری
یعنی که نمودند در آیـینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نی حق نه حقيقت نه شريعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره اين
بر خیز و مخور غم جهان گذران
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طـبع جـهان اگــر وفـایی بودی
نوبت بـه تو خود نیامدی از دگـران
قصدی دارد به جان پاک من و تو
در سبزه نشین و مــی روشن می خور
کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
وانـدر سـر زلف دلـبر آویزی به
زآن پیش که روزگار خونت ریزد
تو خون قنينه در قدح ریزی به
اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی
می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم
غم های جهان چو زهر و تریاقش می
تن زن چو بزیر فلک بـی باکی
می نوش چو در جهان آفـت ناکی
چون اول و آخرت به جز خاکی نیست
انگار که بر خاک نه ای در خاکی
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم
در آن وجود كه دل مرده، مرده است روان
به هيچ مبحث و ديباچه اي، قضا ننوشت
براي مرد كمال و براي زن نقصان
زن از نخست بود ركن خانه هستي
كه ساخت خانه بي پاي بست و بي بنيان؟
زن ار براه متاعب(1) نمي گداخت چو شمع
نمي نشاخت كس اين راه تيره را پايان
چو مهر، گر كه نمي تافت زن به كوه وجود
نداشت گوهري عشق ، گوهر اندر كان
فرشته بود زن ، آن ساعتي كه چهره نمود
فرشته بين ، كه برو طعنه مي زند شيطان
اگر فلاطن و سقراط ، بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردي ايشان
به گاهواره مادر ، به كودكي بس خفت
سپس به مكتب حكمت ، حكيم شد لقمان
چه پهلوان و چه سالك ، چه زاهد و چه فقيه
شدند يكسره ، شاگرد اين دبيرستان
حديث مهر ، كجا خواند طفل بي مادر
نظام و امن ، كجا يافت ملك بي سلطان
وظيفه زن و مرد ، اي حكيم ، داني چيست
يكيست كشتي و آن ديگريست كشتيبان
چو ناخداست خردمند و كشتيش محكم
دگر چه باك ز امواج و ورطه و طوفان
به روز حادثه ، اندر يم حوادث دهر
اميد سعي و عملهاست ، هم از اين ، وهم آن
هميشه دختر امروز ، مادر فرداست
ز مادر است ميسر ، بزرگي پسران
اگر رفوي زنان نكو نبود ، نداشت
به جز گسيختگي ، جامه نكو مردان
توان و توش ره مرد چيست ، ياري زن
حطام(2) و ثروت زن چيست، مهر فرزندان
زن نكوي ، نه بانوي خانه تنها بود
طبيب بود و پرستار و شحنه و دربان
به روزگار سلامت ، رفيق و يار شفيق
به روز سانحه ، تيمار خوار و پشتيبان
ز بيش و كم ، زن دانا نكرد روي ترش
به حرف زشت ، نيالود نيكمرد دهان
سمند عمر ، چو آغاز بد عناني كرد
گهيش مرد و زمانيش زن ، گرفت عنان
چه زن ، چه مرد ، كسي شد بزرگ و كامروا
كه داشت ميوه اي از باغ علم ، در دامان
به رسته هنر و كارخانه دانش
متاعهاست ، بيا تا شويم بازرگان
زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد
فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان
كسي است زنده كه از فضل ، جامه اي پوشد
نه آنكه هيچ نيرزد ، اگر شود عريان
هزار دفتر معني ، به ما سپر فلك
تمام را بدريديم ، بهر يك عنوان
خرد گشود چو مكتب ، شديم ما كودن
هنر چو كرد تجلي ، شديم ما پنهان
بساط اهرمن خود پرستي و سستي
گر از ميان نرود ، رفته ايم ما ز ميان
هميشه فرصت ما ، صرف شد در اين معني
كه نرخ جامه بهمان چه بود و كفش فلان
براي جسم ، خريديم زيور پندار
براي روح ، بريديم جامه خذلان(3)
قماش دكه جان را ، به عجب پوشانديم
به هر كنار گشوديم بهر تن ، دكان
نه رفعتست ، فساد است اين رويه ، فساد
عقيده، هوان(4)
خيره در جر وجوي
نه مرغكيم ، كه باشيم خوش به مشتي دان
چو بگرويم به كرباس خود ، چه غم داريم
كه حله حلب ارزان شدست يا كه گران
از آن حرير كه بيگانه بود نساجش
هزار برازنده تر بود خلقان
چه حله اي است گرانتر ز حليت دانش
چه ديبه ايست نكوتر ز ديبه عرفان
هر آن گروه كه پيچيده شده به دوك خرد
به كارخانه همت ، حرير گشت و كتان
نه بانوست كه خود را بزرگ مي شمرد
به گوشواره و طوق و به ياره مرجان
چو آب و رنگ فضيلت به چهر نيست ، چه سود
ز رنگ جامه زربفت و زيور رخشان
براي گردن و دست زن نكو ، پروين
سزاست گوهر دانش ، نه گوهر الوان
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
به بام خاطر من میکند پرواز
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر این می پرستی ها و مستی ها
مگر افیون افسونکار
مگر دنبال آرامش نمی گردید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
خماری جانگزا دارند
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
زمان در خواب بی فرجام
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است و اطلاع دقیقی از سال تولد او در دست نیست و تاریخ ولادتش را از سال 513 هجری قمری تا 537 هجری قمری دانسته اند.
عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.
پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و "فریدالدین" هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد. آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورده است.
در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .
درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟
عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.
عطار چون این را دید شدیدا" منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.
او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.
عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد.
در مورد مرگ عطار نیز روایت های مختلفی وجود دارد و بعضی می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است.
آرامگاه عطار در نزدیکی شهر نیشابور واقع شده است.
آثار وی عبارتند از:(مجموعه قصاید و غزلیات عطار(دیوان عطار)، منطق الطیر_الهی نامه
_مصیبت نامه _مختار نامه وتذکرة الاولیا )
عطار یکی از شاعرانی است که به سرودن رباعیات استوار و عمیق عارفانه و متفکرانه مشهور بوده است.
رباعیات وی گاهی با رباعیات خیام، او بسیار نزدیک شده و همین امر سبب گردیده است که بسیاری از آنها را بعدها به خیام نسبت دهند و در مجموعه ترانه های وی به ثبت برسانند.
همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه، کار تمیز و تفکیک ترانه های این دو شاعر بزرگ نیشابوری را دشوار کرده است. عطار از آغاز جوانی به سرگذشت عارفان و مقامات اولیای تصوف دلبستگی زیادی داشته است.
همین علاقه سبب شده است که او سرگذشت و حکایات مربوط به نودو هفت تن از اولیا و مشایخ تصوف را در کتابی به نام تذکرة الاولیا گردآوری کند.
بیش از او در کتاب کشف المحجوب هجویری و طبقات الصوفیه عبدالرحمان سُلَمی نیز چنین کاری صورت گرفته است. اگر چه این دو کتاب به علت قدیمی تر بودن همیت دارند ولی تذکرة الاولیای عطار، نزد فارسی زبانان شهرت بیشتری پیدا کرده است. این کتاب در سالهای آخر سده ششم یا سالهای آغاز سده هفتم هجری تألیف شده است.
منبع:زندگی نامه مردان پارسی
منبع:زندگی نامه مردان پارس
| Design By : 2Khati |

